تبليغاتX
my sob




my sob

نمیدونم راضیم یا ناراضی

نمیدونم درسته یا نه

اما من امروز دارم میرم مسافرت

من دیگه حتی شبا هم نفس کم میارم

این شهر هم بامن قهر کرده میرم یه شهر دیگه بلکه بشه نفس کشید

میرم اونقدر دنبال خودم میگردم تا طواف داده باشم

من دارم میرم اما هنوز ساک نبستم!!!

عجیب مسافریم من!

سفری که نه سیاحت است نه زیارت نه تجارت

همان بهتر که فقط خودم را جمع و جور کنم بردارم ببرم

بدجوری ولو شده ام و باید دستی به سر و روی احساس

فسیل شده و اشک های قندیل بسته ام بکشم

تا این همه هم مانع کسب احساسیه دیگران نباشم

کلا ترجیح میدهم دیگر هیچ کجا نباشم

اهسته بروم اهسته بیایم مبادا مورچه ها بیدار شوند

من قرار بود عوض بشم اما عوضی شدم به چشم اونایی که همیشه کج خیال بودند

 

 

اضافه نوشت:اینهمه به خودم ظلم کردم که آزارم به کسی نرسیده باشه حالا شدم یه خودخواه!؟!؟

سفید گفت:زخم زبون از اشنا شروع میشود وقتی پای غربیه ای درمیان باشد!


ادامـــه مطلب
تاريخ 91/02/26سـاعت 0:32 قبل از ظهر نويسنده سفیده ذغالی| |

گاهی هوس میکنم خدا بودم تا خیلی کارها را سرو سامان میدادم

میبینی عجب اعتماد بنفسی دارم من!

برای کارهای خودم هم عجیب به گِل فرو رفته ام!

حالا خدا شدنم را طلب میکنم!

دیوانه ام دیگر مگر تو همیشه نمیگفتی دیوانه ای؟

خب هستم دیگر آن هم از نوع زنجیریش

گاهی بخدا حتی هوس میکنم ازین دیونه ها باشم که هیچ مطلق نمیفهمد فقط زنده است

مگر غیر این است که من هم میفهمم هم میشنوم هم میبینم اما خود را زدم به نفهمی؟

به اینکه زدم به دیوانگی و بیخیال همه چیز شدم حتی چروک های چشمم و سردی تنم

خدایا فقط یکروز انصافا یکروز تعویض شیفت کنیم

تورو به حقانیتت قسم میخوام ببینم که

خدایی خودت این مدلشو طاقت میاری؟؟

خدا پاشو پاشو چند سالی بات حرف دارم

Avazak_ir-Light288.jpg

اضافه نوشت:وقتی سنگین تراز همه ی علامت سوالای ذهنم میشم نوشتن میشه تنها راه چاره

سفید نوشت:میدونم که هستی ولـــــــــــی جای تو عجیب خالیه!


ادامـــه مطلب
تاريخ 91/02/24سـاعت 3:0 قبل از ظهر نويسنده سفیده ذغالی|

این حوالی یه صداهایی می آید

وقتی که گوشم را تیز میکنم میبینم صدای استخوان هایم است

خرد شدند زیر بار این همه مصیبت که از چپ و راست نازل میشوند

و من مدام بجای سجده ی شکر برای اینهمه دلمشغولی های آدم کٌش

توبه میکنم روزی هزار بار میگویم خدایا توبه

خدایا ۷نسل قبل اَز من یه خطایی کردن تو تاوانشو از من نگیر

اصلا ذهنم یاری اینهمه امتحانو نمیده خدایا دستمو بگیر تا گْم نَشدم تا خَم نشدم

خدایا من دیگه اشک ندارم که بریزم هرچی مونده آهِ!

خدایا باتوام نگام کن ببین چه طور به زآنو درومدم

خدایا خودت ببین چطور ضجه میزنم،خم شدم ببین منو خـــــــــوب ببین

میخوام باهات رودررو صحبت کنم بخدا گِله نمیکنم اصلا بذار فقط نگات کنم

خدایا اَز تموم دنیـــا آغوشتو میخوام تا اینهمه نلرزم که دیگه نترسم...

اضافه نوشت:دیگه حالمو نپرس وقتی حتی میبینی نفس هام واسه رفت و اومدنشون سرم منت میذارن

سفید نوشت:میدانی تنهایی کجایش درد دارد؟ اِنکارش

+در حیرتم شاهین تو چرا؟بی احترامی به امام ها؟؟نه!


ادامـــه مطلب
تاريخ 91/02/23سـاعت 0:0 قبل از ظهر نويسنده سفیده ذغالی| |

ایرج ...

اینکه تو دیگه نیستی درد داره

اینکه تو رفتی درد داره

اینکه اینقدر راحت تورو سپردن دست خاک

بعد نبودتو اعلام کردن درد داره

اینکه فَردین رفت تو رفتی و بـهروز تنها شد درد داره

قِیــصر کجایی که دآشتو کٌشتن؟

پاشو مَـــرد پاشو ...

اینکه من به مردونگیت قسم میخورم دیگه هیچ مردی(اِلا بهروز)نمیشناسم درد داره!

اینکه من دیر اومدمو تو خیلی زود رفتی به مولآ درد داره میفهمی مَـــــرد؟

 

اضافه نوشت:به یاد نبودن آن بزرگوار تنها یک دقیقه سکوت!

سفید گفت:و به احترامش این وب تا یک هفته پست جدید نخواهد داشت!

دلم یه شکم سیــــــــــــــــر گریه میخواد!


ادامـــه مطلب
تاريخ 91/02/17سـاعت 8:25 بعد از ظهر نويسنده سفیده ذغالی| |

تو بیا دست روی قرآن بگذار

اصلا خدا را بیاور روبروی من بنشان

تا متقاعدم کند که همه یکسان نیستند

که فرق دارند که استثنا هم هست

من ذره ای قانع نخواهم شد

تا زمانیکه که تو به اینگونه مرد بودنت افتخار میکنی

تا زمانیکه جنس تو مرد بودنش را به آلتش میبیند

و به صدای مضحک نکره اش

به بوی گندو تهوع آور حرفای رکیکش

به اینکه مرا ضعیفه خطابم میکند

که هم آغوشی را خاص خودش میخواهد و گور بابای زن که راضیست یا ناراضی

که نجابت زن را به خفه شدن صدایش در گلو میبیند

من هرگز تسلیم نخواهم شد قانع هم نخواهم شد

بگذار بگویند بی منطق است!

من عاشق اینهمه تنفرم از توام مــَرد ...

اضافه نوشته:شانس آوردم بابام آخر مـَرداس وگرنه عمرا تحملش میکردم!

سفید گفت:از جنس ناجنست شدید شاکی ام مـَرد!


ادامـــه مطلب
تاريخ 91/02/16سـاعت 3:20 قبل از ظهر نويسنده سفیده ذغالی| |

کجایی که تنهایی و بی کسی بامن آشِنا کرده حِس غمو

ببین داغِ دوری از آغوشِ تو به زانو درآورده احساسمو

همه فکرو ذکرم شدی و هنوز

داره آب میشه دلم پای تو

ببین قفل لبهای من وا شده منو قصه گو کرده چشمای تو...

خیالم رو از عمق دلواپسی تا رویای بوسیدنت میبَرَم

سکوتِ شبو گریه پر میکنه شبایی که از خواب تو میپَـرَم

نشُد قسمتم باشی و پیش تو به لبخند هروزِت عادت کنم

منو مَحو چشمای مستت کنی تورو مثل کعبه عبادت کنم

ازین شهر خاکستری دلخورم...

ازین بغض پیچیده تو لحظه هام...

تو این روزهای پُراز بی کسی تو تنها،تنها تو موندی برام!

نباید چِشامون از عشق تَـر بشه

به خُشکیِ این شهر برمیخوره

هنوزم یکی تویِ پس کوچه ها

داره عاشقی ها رو سَر میبُـره...

不安的心境唯美大图片

اضافه نوشت:دارم تو هوای تو پر میزنم داری غصه هامو نفس میکشی!

سفیدگفت:گاهی اگه خودتوو جای من بذاری بدون شک ترجیح میدای که دیگه نباشی

افسوس:آدری متاسفم فیلتر شدی بدجور ریختم به هم امیدوارم بازم باشی پابرجاتراز قبل

+آهنگی که ۴پست قبل پیشنهاد دادم الان شده اهنگ وبم شبا با این میخوابم(رویا میشنویش)

تاريخ 91/02/14سـاعت 4:15 قبل از ظهر نويسنده سفیده ذغالی|

درست از همون لحظه ای که فهمیدم برای زنده بودن

باید خودتو بزنی به مردگی

بزنی به نفهمی و خریتِ محض تا اون موقع بشی یه جنتل من واقعی

حس کردم دیگه نیستم دیگه مُـــــــــــردم!

اینکه امروزه هرچی کودن تر ظاهراً آدم حسابی تر

هرچی هم آدم تر  ظاهراً کودن تر

چرا؟چون وقتی مثلا میخوای دست کسیو بگیری میگن بسکه خری!

نَمردیمو معنی خریت رو هم به درستی متوجه شدیم!

البته من نفهمیدم چی درستِ چی غلط چون همیشه جفت گوشام دروازه بوده!

چون همیشه کار خودمو کردم که اونم سکوتِ مُطلق بوده!

گاهی شاید ساعت ها میرم تو این فکر که ارزش نگفته هام چقدره؟

تا بفروشمشون و باهاش یه تیکه ابر بخرم

بعد اون ابرمو بردارم ببرم یه جای دور که دست هیچ کس و ناکسی بهش نرسه

که من باشم، ابرم ، اسمون، بارون ،خدا

بقیه هم به راحتیِ تمام شوت میشن بیرون

نه اَز دلم! فقط از فکرم از سَرَم اَز مغزم که داغ کرده!

سرم داره میترکه ازین همه شلوغی که تهش یه تنهایی مضحک رو واست جا میذاره!

اضافه نوشت:دلتنگیم برایت اندازه مادریست که آخرین بازگشتِ از جنگ پسرش نبود!

سفید گفت:عجیب بوی غریبه میاد تو وب!توکامنتا!تو ایمیلا!خطر هک شدنم بالاست!


ادامـــه مطلب
تاريخ 91/02/11سـاعت 4:58 بعد از ظهر نويسنده سفیده ذغالی| |

وقتی دوتا دست که مثل برگ دور تنت پیچیده و تورو محاصره کرده

وقتی های های نفسهای آدمی به دهنت برخورد میکنه که داری از بوی الکلش خفه میشی

وقتی تو اوج شهوت میدونی داری به فاک میری اما فکر میکنی تا تهش پات واستاده

وقتی میگه جــــــــِــر دادن یا بدم واست؟

تو میخندی و میگی یعنی نمیدونی دختر حاج آقا فلان حتی رنگ آلتم ندیده چه برسه جـــِـر خورده باشه!

میگی خره تو تنها مرد زندگیمی تا تهشم تو مردمی دیگه نه؟

بعد خنده ی شیطانی میزنه و میگه آره آره همینطوره...

بعد تو با خیال راحت تنت ســـــِر میشه و شٌل...

همه چیز تو کمترین زمان اتفاق میفته اونم خودشو رو صورتِ تو خالی میکنه!

وقتی کارش تموم شد و کِیفش کــــــوک شد

بلند میشه لباساتو پرت میکنه جلوت و میگه کثافت

با اون دردِ بی نهایتی که داری نگاش میکنی میگی چرا؟؟

میگه فکر کردی نفهمیدم نصفشو قبلا یکی دیگه زده؟

میگی پس این لکه ها؟پس این درد؟

میگه این واسه یه بکارت دست نخورده کمه

پاشو گم شو حرومزداه...

اشکات و کثیفی لزجِ اون رو با دستت پاک میکنی و میگی ولی من!!!!

محکم میزنه تو صورتت تهدیدت میکنه و پرتت میکنه بیرون!

آره دختر حاج آقا میبینی نتونستی زیرآبی بری؟

میبینی بکارت های از دست رفتِ فقط واسه هم تیپای من نیست؟

حالا دخترِ حاج آقا هست اما بکارتی نیست و ریالی پول واسه برگردوندن بکارتش!

+باهات همدردی نمیکنم حتی ذره ای وقتی تو زیر بار نمیری اشتباه کردی!

اضافه نوشت:بکارت مصنوعیت ارزونی خودت شرف داشتِ باش با مَردت صادق باش!

سفید گفت:درستِ فقط یه بافت از بدنِ اما لذت نگه داشتن اون بافت به عالمی مییاَرزه دٌختر!

+دوستان حرفایی که میزنم و جواب کامنت هایی که میدم منظورم انسانهای نااهلِ وگرنه میدونم استثنا دارن!


ادامـــه مطلب
تاريخ 91/02/06سـاعت 0:8 قبل از ظهر نويسنده سفیده ذغالی| |

برگرد الهه...

من تورو زندتو میخوام!

برگرد الهه

من تو رو سالم میخوام!

برگرد الهه

من تو رو همینجوری که هستی میخوام

برگرد الهه

برگرد تا دستاتو بگیرم بعد باهم بستنی طالبی بخوریم بعد به هم زل بزنیم ببینیم کی زودتر میخنده؟

برگرد تا بهت ثابث کنم ما هنوزم میتونیم تنها باشیم اما کامل!

برگرد تا بشم بهروز وثوق و بگم اِاِ اِااِ اِلهه مثل بهروز که زبونش میگرفت بگه فاطی بعد باز خنده کنیم!

برگرد تا فیلم فردینی ببینیم بعد طبق معمول پترس بشیم و همه رو ببینیم جز خودمون!

بشینیم واسه دردای اینو اون زار بزنیم به خودمون که میرسه بگیم همه چی ارومه!

بعد پخی بزنیم زیر خنده که ما چقدر بازیگریم!

برگرد به دنیا الهه برگرد پیشم تا خم نشم تا جا نزنم

نذار نبودنت عادت بشه من نمیخوام هوای نبودتو نفس بکشم!

شاهینمون میگه:دلم یه شکم ســـــــــــــــــــیر گریه میخواد!

تاريخ 91/02/05سـاعت 4:4 قبل از ظهر نويسنده سفیده ذغالی|

همیشه شروع کردن واسم سخته!

همیشه از شروع میترسیدم هرچند که الان گستاخ تراز این حرفا شدم

یعنی دیگه ترس از چیزی ندارم حتی یه شروع بد!

ولی خو خندم میگیره وقتی به چیزایی فکر میکنم که از خانواده ی نبایدهاست!

نه اینکه خلاف باشه ها نه یکم غیر معموله فقط

مثلا اگه مغز منم فیلترینگ داشت مسلما صفحه ی آرزوم دا‌‌‌‌ئم فیلتر بود!

مثلا اینکه خداجون میشه امشب مردونگی کنی جای اینکه بشینی با ابی چای بنوشی بیای و یکم بامن درد سَر بکشی مثل سَر کشیدن همون چایه منتها به تلخی قهوست

یا اینکه خداجون شراب آسمانی رو بیخیال نمیشه رو همین زمین یه مارک خوب معرفی کنی چون دیگه نه شرابای زمین نه ویسکیاش نه وودکاهاش حال منو جا نمیاره

یه چیزی که سگ مستم نکنه که اوقم نزنه فقط ببرتم ازین عالم برم یه جایی که حتی خودتم نباشی

تا اذیت نشی تا نگی آخه این چه موجودی بود آفریدم

خدایا بفرستم یه جا که آینه هم نباشه خو؟

آخه پیری و کوری که دیدن نداره اونم تو اوج جونی!

بذار همه فکر کنن این پلکی که افتاده و این چروکای چشم واسه لوازم آرایشه!

مهم اینه من و تو که میدونیم کجای کار میلنگه!

خـــــــــــــــــــــــــــــــــدآ دیدی آرزوهام فیلتر شدس؟

اضافه نوشت:ببخش منو اگه بوی زخم چرکینم و ضجه های کبودم میشه موجب آزارت

سفید گفت:اگه میاید با چرا و چورا نمک نشید واسه زخمام،لینک تکونی شد!

پیشنهاد:آهنگ خداحافظِ تو از امین رستمی رو مثل من بذار رو تکرارو گوش کن باچشم بسته!


ادامـــه مطلب
تاريخ 91/02/02سـاعت 10:11 بعد از ظهر نويسنده سفیده ذغالی| |

كفش‌هایم كو،
چه كسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
ومنوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یك مرثیه از روی سر ثانیه‌ها
می‌گذرد
و نسیمی خنك از حاشیه سبز پتو خواب مرا می‌روبد
بوی هجرت می‌آید
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست
صبح خواهد شد
و به این كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد
باید امشب بروم
من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد
هیچكس زاغچه ای را سر یك مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یك ابر دلم می‌گیرد
وقتی از پنجره می‌بینم حوری
� دختر بالغ همسایه � پای كمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می‌خواند
چیزهایی هم هست، لحظه‌هایی پر اوج
(مثلاً شاعره‌ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی در شب‌ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را كه به اندازه پیراهن تنهایی من
جا دارد، بردارم،
و به سمتی بروم
كه درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه كه همواره مرا می‌خواند
یك نفر باز صدا شد: سهراب!
كفش‌هایم كو؟

اضافه نوشت:خوشحالم که واسه سالگردش سر مزارش  بودم!هنوزم غریبه...

سفید گقت:نمیدونم سهراب کجای قلمش خلافه که یه سری شعرهاش فیلتره!

تاريخ 91/02/01سـاعت 1:20 قبل از ظهر نويسنده سفیده ذغالی|

حالا که پرده ای نیست بذار بی پرده بگم

اینکه دنیا خوب کسیرو پیدا کرده واسه رقص با سازای مخالفش

اینکه من دیگه حتی اگه بخوامم نمیتونم اشک بریزم و این آزارم میده

اینکه ذهن تو خالیه من پر شده از چراهایی که امونمو بریده و نفسو ازم گرفته

اینکه وقتی میگم خستم میگم خوب نیستم باید فهمید کار بکجا رسیده که من دارم گله میکنم

اینکه من ترحمو دوست ندارم چون یه سری ترحما عینا نمک میپاشه رو زخمت

اینکه خداجون دست مریزاد فک نمیکنی کافیه؟همچینی دیگه نا ندارم

اینکه حالم عین حال خودارضایی هاییه که خودتم نمیفمهی کجای کاری؟

اینکه چرا کسی نمیاد بگه پاشو دختر اینا همش کابوسه پاشو صورتتو آب بزن

اینکه بخدا دلم خونه...

اضافه نوشت:اون یه روز خوب کی میاد وقتی من حتی یه نیمچه روز خوبم ندیدم؟

سفیدگقت:درست همون لحظه که نیاز داری بنویسی تاسبک شی قلمتم واست ناز میکنه

رمز:درخواست رمز نشه فقط واسه خودمه محض از یاد نبردن حوادث این روزا


ادامـــه مطلب
تاريخ 91/01/30سـاعت 7:13 بعد از ظهر نويسنده سفیده ذغالی| |

نه که فقط من نه دنیا به طور کل قاراشمیشه

از اول همه چیز دگرگون بوده و یکی اونطرفتر شصتشو گرفته بالا ومیگه بیلاخ

میگه نسل آدمید دیگه ننه باباتون که فکر کردن اومدن هوا خوری

معصیت کردن از نوع خفنش وقتی باباتون با سیب وسوسه بشه فاتحه شما خوندست

پس شمام حتی اگه انسان باشید همچین هنر نکردید

باباتون که آدم بود چه گلی با پیغمبریش زد که شما نسل بی پایه و اساسش بزنید

میبینم حق داره !!

در جواب بیلاخش خنده ی تلخی میزنم و میگم

اگه تو سجده میکردی حال و روز نسل من هرگز این نمیشد...

 

اضافه نوشت:درد من ازونجایی شروع میشه که مسکن ها خودش دردآوره!

سفیدگفت:اینهمه سکوت گنجایش منو نداره باید دست از زبان بی زبانیم بردارم

تاريخ 91/01/26سـاعت 2:17 قبل از ظهر نويسنده سفیده ذغالی|

یه حسهایی که نمیشه واسش اسم گذوشت

که نمیشه تعریفش کرد یا توضیحش داد

فقط باید حـــــــــــــــــــــــــــــس کرد

یا اینکه لمـــــــــــــــــــــــــس کرد

تا بعد شاید بتونی طرفتو درک کنی

سرتا پام شده حسی که نه میشه تعریف کرد نه میشه توضیح داد

سکوت رو ترجیح میدم!

طفلک سقف اتاقم رو سفید شده ازین همه مصیبت من

بسکه تو عمق سکوتم بهش زل زدم و اشک ریختم شد تنها همدمم

میفهمم که داره فرو میریزه یعنی حتی دیگه این سقفم مال من نیست

همه حسهامو جمع میکنم میبرم گوشه اتاق یکی یکی میچینم به ترتیب

الویت قرار میدم واسشون و میشینم کنارشون تا حس تنهایی نکنن

بعد باهاشون قایم باشک بازی میکنم اونها قایم میشن ومن

یک عمر دنبال حس رفته ام میگردم

اضافه نوشت:حتی اگه دنیا زیرو رو شه بهتره دیگه من نباشم! مردنم آرزوست

سفیدگفت:هرگز کسی رو مسخره نکن سرت میاد! زمانی سیگاریهارو به تمسخر میگرفتم


ادامـــه مطلب
تاريخ 91/01/22سـاعت 2:19 بعد از ظهر نويسنده سفیده ذغالی| |

فهمیدن بعضی از منطق ها

از حل کردن رابطه فیثاغورث هم مشکل تره!

وقتی من نمیتونم بفهمم از دنیا بریدم یا آدمهاش

فقط میتونم اعتراف کنم یچیزی این حوالی رو احاطه کرده

و اون چیزی نیست جز اندوه بیشماره دل من...

حالا من از بین اینهمه دلمشغولی باید فانوس به دست

دست تویی را بگیرم که دستم انداختی و از ظلمتت رهایت کنم...

انصافا که دنیا یک رو ندارد هزار رو دارد و هزار بالا پایین

من هم که خوب بازیچه ایم مدام در حال بالا پایین پریدنم تا نبازم

توام حسابی به من بخند....

ریسه برو غش کن

نفهمیدن همین دردها را هم دارد دیگر..

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

اضافه نوشت: من راضی تو راضی کی این وسط ناراضی؟

سفیدنوشت: هوس حال و هوای زمستون کردم عجیب عجیبم نه!


ادامـــه مطلب
تاريخ 91/01/19سـاعت 2:16 قبل از ظهر نويسنده سفیده ذغالی| |

miss-A